{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

chapter ¹⁸

تیلا:سعی میکردم توی راه از جاهای آقتابی رد نشم که زیاد خون دماغم بیشتر نشه به مسافرخونه که رسیدم به میز صندوق نگاه کردم که دیدم یه دختری که خوابه روی صندلی نشسته کمی دقت کردم و دیدم اون یانگ هیه(این دختره ۱۶ سالشه و از فامیل های لی مین است)
(علامتش:#)
:هی یانگ هی سلااااام(ذوق)
#:ها چیه چی شده(ویندوزش اومد بالا)
هههههههه تیلا جونم تویی بیا ببینمممم
از روی میز میپره و میاد بغل تیلا
:هیییی آروم باشششش چقدر دلم واست تنگش شده بودددددددد دورت بگردمممم
#: ته چرا دستمال گذاشتی رو دماغت
:ای وای تازه یادم افتاد خون دماغ شدم بزار برام سرویس الان میام
وقتی از سرویس برگشتم به یانگ هی گفتم:راستی جوجه واسه چی اومدی اینجا؟

#:خاوببب راستش هانسل دیشب زنگ زد گفت لی مینا فوت کرده منم چون این چند وقت کاری نداشتم اومدم کمک باشم(خواب آلود)

با یادآوری فوت لی مینا دوباره حالم بد شد و گفتم:اوکی تو فعلا برو بالا بخواب من یکم اینجا رو دستم میگیرم

یانگ هی خمیازه ای کشید و گفت:باشه فقط اتاق نود و هشت خالی شده میشه یه دستی بهش بکشی
:اوکی تو برو بخواب
بعد از رفتن یانگ هی به اتاق نود و هشت رفتم که روش یه دستی بکشم کلید رو انداختم و دیدم بیشتر جاهای اتاق مرتبه ولی فقط یکم روی تخت مرتبه
:خدا بده از این مشتریا نگاه اتاقو خودش برق انداخته آخه من قربون این مشتریای با فهم و شعور برم اومده روی تخت رو مرتب کنم که دیدم یه کیف پول اونجاس
استرس گرفتم و گفتم وای الان چیکار کنم ؟
کیف پول فانتزی ای بود بارش که کردم فقط با یه عکس مواجه شدم که بخش سفیدش جلوی چشمم بود عکسو که برگردونم و نگاهش کردم یه آن سرم تیر خیلی خیلی بدی کشید فرد توی تصویر شدیداً حس خوبی بهم میداد پایین تصویر رو که دیدم نوشته بود
BTS&ARMY
(بی تی ای و آرمی)(بچه ها این عکس فتو کارت تهیونگه یعنی فردی که توی اتاق بوده یه آرمی بوده و اینو جا گذاشته)
وا این چی بود دیگه خواستم بیخیال شم دیدم نمیشه عکسو توی جیبم گذاشتم و به کارام رسیدم وقت خالی که گیر آوردم به یه کافه ی نزدیک رفتم و کارامل ماکیاتو سفارش دادم(چقدر چصیییی آخه خودمم خیلی دوست دارم) و عکسو بیرون آوردم کلمه یا زیر عکس رو توی گوگل سرچ کردم و با دیدن تصاویر رو به روم خشکم زد اون پسر همه جا بود توی عکسا بود یه جاهایی عکس تکیش هم بود، ص..صبر کن ببینم اون کوک نیست ؟
همینکه اومدم زوم کنم باریستا اومد و گفت :خانم حالتون خوبه شما خون دماغ شدید
اوه شت خون دماغ شدن بودم گوشی رو قفل کردم و سریع برگشتم سمت مسافرخونه و بینیمو شستم
و دوباره به عکسا رول زدم
ای بابااا این خون دماغم ول نمیکنه
دیدگاه ها (۰)

chapter ¹⁹

chapter ²⁰

chapter ¹⁷

chapter ¹⁶

کاراکتر ها و توضیحات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط